تبليغاتX
این جمله ی منه: دوست دارم خیلی زیاد

وقتی حیوونا میتونن عاشق بشن  چرا بعضی آدما نمی خوان عاشقی رو تجربه کنن؟

+ wrote on Fri 11 May 2007 4:20 PM  by ex  | 

TinyPic image
+ wrote on Sat 21 Apr 2007 12:41 PM  by ex  | 

سهم من چيست؟
پنجره اي به سوي باد كه هر وقت مي گشايم تنها صداي سوت غم انگيزي نشانم كند.صداي حزن انگيز پرنده اي كه تا مرا ديد غم انگيز تر بخواندآسماني كه وقتي غم دارم شاد است و وقتي ميخندم مي گريد.دلي كه هيچ وقت مال من نيست.
غريبه هايي كه هيچ وقت آشنا نيستند.ستاره هايي كه هيچ وقت به من چشمك نمي زنند.گلهايي كه به ذوق من عطر افشاني نمي كنند.اگر اينهاست آنچه مي پندارم، سهمم را نمي خواهم...

هيچكس حال تورا وقتي گريه ميكني نمي پرسد؟ همه ميگويند سزايت بود!همه آواز دلت را به تمسخري مي گيرند و صداي هق هقت را وقتي خاموش اشك مي ريزي بي خيال مي گويند هيس! تنهايي تورا باور ندارند و از كنارت مي گذرند و به ياد روزهايي كه در شادي ظاهري ات غرق بودي و كنارشان نبودي ، حالا تلافي مي كنند.نمي دانند در درونت چه آتشي است كه اگر فريادش زني و خواهي كه اندكي از آنرا نشانشان دهي ، ميسوزند

+ wrote on Mon 9 Apr 2007 11:40 AM  by ex  | 

 برای گریه دوباره بهانه می خواهم
تو را ، شبیه خودت عاشقانه می خواهم
نه یک غزل آن همیشه دور از دست
 تو را همیشه به سبک ترانه می خواهم.
کنون که از سر تقصیر او گذر کردم
هم او که شایعه کرده ، تو را نمی خواهم.
بیا و تازه ترین نو بهار با غم باش
که من برای نمردن جوانه می خواهم.
کلاغ قصه این انتظار دائم را
پرنده ای که رسیده به خانه می خواهم


هر ثانیه که می گذرد؛ چیزی از تو را با خود می برد!
زمان غارتگر غریبی است.
همه چیز را بی اجازه می برد....
 و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند:
حس دوست داشتن تو را.

مهربون ، یه روز تو جهنم همدیگر رو می بینیم! آخه هر دو تامون جهنمی هستیم...تو به جرم این که قلب منو شکستی و دزدیدی ....من به خاطر این که به جای خدا ، تو رو پرستیدم

+ wrote on Sat 17 Mar 2007 0:56 AM  by ex  | 

زنان موجودات عجيبي هستند و البته به همان اندازه نيز رفتار مردان براي آنها غريب و دور از ذهن است. آنها قادر هستند زماني كه عشق و علاقه درونشان را ميسوزاند، در ظاهر رفتاري سرد و دافع داشته باشند. مي‌توانند عمري وفادار باقي بمانند و ميتوانند به لحظه‌اي دل از همه چيز بركنند. ميتوانند مرد را بگريانند. ميتوانند به لحظه‌اي روح خود را عريان نمايند و هرگز تن را برهنه نكنند و مي‌توانند برهنه شوند و هرگز روحشان را عريان به كسي نشان ندهند. مي‌توانند پيچيده ترين مردها را به نگاهي تسليم كنند و مي‌توانند سالها بدنبال ساده ترين مردها بگردند. آنها غير قابل پيش‌بيني هستند. مي‌توانند به اندكي محبت رام شوند و مي‌توانند به انبوهي عاشق، اهلي نشوند... مثل فلفل ماكاروني هستند كه هم زندگي را خوشمزه و لذيذ مي كنند و هم تند و مهيج و گاهي وقتها هم غيرقابل بلعيدن! در كل آنان دوست داشتنيه غيرقابل تحملند!!!

+ wrote on Tue 6 Mar 2007 11:10 PM  by ex  | 

با این ترفند می توانید اعداد ۱۱ تا ۱۹ را به سرعت، ضرب کنید.


مثال :
می خواهید ۱۷ را ضربدر ۱۵ کنید.
عدد بزرگتر را با یکان عدد کوچکتر جمع کنید.
۲۲=۵+۱۷
و در جلوی حاصل جمع صفری قرار دهید. یعنی (۲۲۰)
سپس یکان دو عدد را در هم ضرب کنید.
۳۵=۵×۷
و حالا عدد ۲۲۰ را با ۳۵ جمع کنید. که می شود ۲۵۵
پس ۲۵۵=۱۵×۱۷
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مثالی دیگر:
?=۱۴×۱۵
۱۹=۴+۱۵
۱۹۰  ۲۰=۴×۵
۲۱۰=۲۰+۱۹۰

+ wrote on Tue 6 Mar 2007 11:8 PM  by ex  | 

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد!

فقط به دستور العمل عمل نماييد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد، آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!

اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت! پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!

نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)


مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!

با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!


(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)
 

خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.


2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.


3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.


== قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!=


4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.


5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)


6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!


و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:

اگه کلید رمز رو می خوای برو ادامه مطلب


Continue
+ wrote on Fri 23 Feb 2007 11:31 PM  by ex  | 

 
داستان ولنتاین
 
 
كلمه ولنتاين در اصل به معنى فردى بود كه نامش از جعبه مخصوص بيرون مى آمد و به عنوان محبوب برگزيده مى شد. اين روند تا سال هاى ۱۵۰۰ ميلادى ادامه داشت.
حدود سال ۱۵۳۳ ولنتاين به قطعه كاغذ تا شده اى گفته مى شد كه نام محبوب روى آن نوشته شده بود. پس از سال ۱۶۱۰ هديه اى بود كه به اين فرد خاص داده مى شد و از سال ۱۸۲۴ به شعر، نامه يا قطعه ادبى بدل شد كه براى محبوب نوشته مى شد. اگرچه ولنتاين هر سال روز ۱۴ فوريه جنش گرفته مى شود، اما اصل آن به جشن رومى ها به نام لوپركاليا بازمى گردد كه در ۱۵ فوريه برگزار مى شد.

در اين جشن حاصل خيزى و بارورى گرامى داشته مى شد. ارتش رومى ها در آن زمان كشورها را از لحاظ اجتماعى و طبيعى مورد تاخت و تاز قرار مى داد. هنگامى كه رومى ها به فرانسه حمله كردند فستيوالى به راه انداختند كه در آن پسران رومى نام دختران رومى را از يك گلدان بيرون مى كشيدند تا همسرشان شود و سپس آن جفت در روز فستيوال هدايايى ردوبدل مى كردند. اين جشن مربوط به مشركين بود بنابراين در سال ۴۶۹ ميلادى پاپ گلاسيوس تصميم گرفت به آن رنگ و بوى مسيحيت ببخشد و اعلام كرد كه از حالا به بعد اين جشن به افتخار سن ولنتاين برگزار خواهد شد. سن ولنتاين رومى جوانى بود كه به دست امپراتور كلوديوس دوم كشته شد. گفته مى شود مرگ او به دليل كنار نگذاشتن مسيحيت بود و در ۱۴ فوريه ۲۷۰ ميلادى اتفاق افتاد. اما چرا سن ولنتاين كشته شد؟
در افسانه ها آمده كه در قرن سوم پس از ميلاد امپراتور كلاديوس دوم نمى خواست كه هيچ يك از سربازانش عاشق كسى شوند و ازدواج كنند چرا كه فكر مى كرد همسر و خانواده توجه سربازان را از وظيفه شان نسبت به او منحرف مى كند و گاهى اوقات باعث مى شود كه مردان اصلا در جنگ شركت نكنند. امپراتور به سربازان بيشترى نياز داشت پس ازدواج كردن را غير قانونى اعلام كرد و هركس كه مراسم عقد را برگزار مى كرد بايد كشته مى شد. گفته مى شود سن ولنتاين از دستور منع ازدواج سرپيچى مى كرد و جوانان را در خفا به عقد هم درمى آورد،

اما او را پيدا كردند و كشتند. داستان ديگرى مى گويد كه مردى به نام ولنتاين به خاطر كمك به مسيحيان آزار ديده در زندان بود. ولنتاين زندانبان خود را به مسيحيت فراخواند و او و تمام خانواده اش را مسيحى كرد. زندانبان دختر نابينايى هم به نام جوليا داشت كه ولنتاين به او دلبسته شد و البته بينايى او را هم شفا داد. اما پيروزى با عشق نبود. صبح روز اعدام، ولنتاين نامه اى به جوليا نوشت و آن را «از طرف ولنتاين تو» امضا كرد. در ايتاليا هم در قرون وسطى فستيوال بهاره اى برگزار مى شد كه در آن جوانان مجرد در باغ ها جمع مى شدند و به شعر هاى عاشقانه و موسيقى گوش مى كردند. پس از آن دو به دو در باغ قدم مى زدند. در فرانسه هم همين رسم مدتى اجرا مى شد.
اما حسادت زيادى برمى انگيخت و مشكلاتى به وجود مى آورد كه اين رسم را از ادامه بازداشت. رسم كشيدن نام «ولنتاين» يا محبوب در انگلستان قرن ها ادامه داشت حتى وقتى كه اشغال رومى ها به پايان رسيد. مردان جوان در انگلستان نام تمام زنان جوان را روى تكه هاى كاغذ مى نوشتند، آنها را تا مى كردند و در كاسه اى مى ريختند. مردان جوان مى بايست با چشم بسته نامى را از كاسه بيرون مى كشيدند.

نام دخترى بيرون مى آمد و به اين معنا بود كه دختر براى يك سال آينده «ولنتاين» او بود. همين فستيوال به گونه ديگرى هم برگزار مى شد: دو رومى جوان كه توسط كشيش تبرك شده بودند شلاق چرمى از پوست بز به دست مى گرفتند و در خيابان ها مى دويدند. شلاق چرمى فبروا ناميده مى شد كه كلمه لاتين آن فبرواتيو و معنى آن اهتزاز شلاق مقدس است. اين كار براى تطهير انجام مى شد. كلمه February كه هم اكنون به كار مى بريم هم از همين ريشه است. آنها اعتقاد داشتند اگر اين شلاق به زنى برخورد كند او بهتر مى تواند بچه به دنيا بياورد.

اين موضوع باز هم بارورى را تداعى مى كند. براساس افسانه ها، آنها اين كار را به افتخار فونوس ايزد جنگل و كشتزارها انجام مى دادند كه شبيه به خداى يونانى، پن است. اكنون ماه فوريه براى اكثر ما برابر با بهار نيست و در خيلى جاها در اين ماه روى زمين پوشيده از برف است. رومى ها جشن لوپركاليا در روز چهاردهم و روز ولنتاين در پانزدهم فوريه را درهم آميختند كه هفت هفته پس از انقلاب زمستانى بود و پيشرفت زمستان به سوى بهار را نشان مى داد. در قرون وسطى فكر مى كردند پرندگان روز چهاردهم فوريه جفت انتخاب مى كنند بنابراين، اين روز قرن ها به عنوان روز رسمى جفت يابى به شمار مى آمد. افسانه ديگر درباره روز ولنتاين نه به رومى ها بلكه مربوط به نروژى ها است. نروژى ها سن گالانتينى داشتند كه به معنى «عاشق زن ها» است. در زبان انگليسى «گ» نروژى مانند «و» تلفظ مى شود و صداى آن «ولنتاين» مى شود نروژى ها عقيده دارند سن گالانتين آنها بخشى از تاريخ روز سن ولنتاين امروزى است. اما فرانسوى ها هم عقيده دارند كلمه ولنتاين از كلمه گالانتين مى آيد كه به معنى عشاق است. كليساى كاتوليك روم تمام سعى خود را براى تحريم اين فستيوال بارورى و همسريابى كرد. با اين حال اين رسم در جوامع باقى ماند، كليسا هم از مبارزه با آن دست برداشت و تصميم گرفت آن را به روز مقدس مسيحى براى سن ولنتاين بدل كند.
بنابراين در سال ۱۶۶۰ چارلز دوم به طور رسمى روز ولنتاين را در جامعه انگليس رواج داد. به همين دليل انگلستان نخستين كشورى است كه چاپ كارت تبريك به خصوص آنها كه عشق، تحسين، دلباختگى و ساير احساسات را نشان مى دادند شروع كرد. روز سن ولنتاين ۱۶۲۹ از طريق پاك دينان به آمريكا رفت ولى در آنجا هم با مخالفت بعضى از بزرگان كليسا مواجه شد. اما عشق پيروز شد و كليسا نتوانست مانع عشق و احساسات شود. حدود يكصد سال گذشت تا نخستين كارت ولنتاين در آمريكا به وجود آمد. مارجرى بروز (از انگلستان) قديمى ترين كارت ولنتاين شناخته شده را در سال ۱۴۷۷ به جان پاستون فرستاده است.
براى ولنتاينى كه زمانى به معنى «محبوب» بود و بعد نماينده «پيام عشق» شد. ساموئل پپيز در ۱۴ فوريه ۱۶۶۷ در دفتر خاطراتش شرح داده كه يك جور ولنتاين از همسرش دريافت كرده است. ولنتاين او يك برگ كاغذ آبى بود كه نام همسرش با حروف طلايى در آن نوشته شده بود و جد ولنتاين هاى بعدى به شمار مى رفت. اما خيلى طول كشيد تا اين رسم فراگير شود. يكصد سال طول كشيد كه گذاشتن نامه عاشقانه ولنتاين در درگاهى خانه محبوب متداول شد. اگرچه كليساى كاتوليك به خودى خود از ولنتاين به هيجان نيامد،
اما اين رسم به تدريج در كشور هاى كاتوليك رواج يافت. جاى تعجب است كه ولنتاين ها به وسيله راهبه ها درست مى شد كه يك قلب تورى و تزئين شده با نقاشى گل و طرح كوپيدون [در اساطير رومى رب النوع عشق] يا فرد مذهبى مقدس ديگرى در وسط آن بود. هداياى ولنتاين هميشه به صورت قلب هايى كه امروز مى شناسيم نبودند. بيشتر آنها «پاكت هاى كاغذى» بودند و تا مى شدند. پست كردن آنها هم گران درمى آمد پس پاكت ها را تا مى كردند و با موم مهر مى كردند.
+ wrote on Sat 10 Feb 2007 3:29 PM  by ex  | 

نيكي و بدي لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ها ي آرماني اش را پيدا كند. روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهرة يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم! "مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند." -پائولو كوئيلو

+ wrote on Thu 8 Feb 2007 10:50 PM  by ex  | 

تا حالا شده يه خانم به طرز عجيبي به شما نزديك بشه؟                         زيادتر از حد اظهار لطف كنه و خيلي بيشتر از قبل زنگ بزنه يا از سر كوچه رد مي‌شيد حالتون رو بپرسه؟ يه روز بياد سراغت با يك صداي جذاب بيست تني بگه "آق ماشال" بيا مي‌خوام ببرمت يه جاي خوب يا بيا بريم خونه دوستم!؟
آقا ماشال احتمالا قند تو دلش آب مي‌شه و با خودش مي‌گه:
يعني ماجرا چيه؟ دمش گرم. يعني ما هم اين قدر خوش تيپيم و نمي‌دونستيم؟ يعني اينا با اين قيافه‌هاي عجيب و غريب سراغ ما هم ميان؟ چي فكر مي‌كرديم چي شد! ديدي ماشال؟ ديدي گفتم صبر داشته باش بالاخره نوبت تو هم مي‌رسه، بالاخره اين قدر كوچه و خيابونا رو وجب كردي تا زمونه دلش رحم اومد!
آقا ماشال قصه ما راه مي‌افته و و با دختر خانم مي‌ره خونه دوستش، توي راه ماشال سناريوي صدتا فيلم هندي رو تو ذهنش مرور مي‌كنه خلاصه كلي كارگردان مي‌شه واسه خودش. زير لب هم با خودش زيرزيركي مي‌خنده!
يه كم حوصله داشته باشيد تا آخر داستان همراه من باشيد!
خلاصه آقا ماشال و خنم مي‌رسند به در آپارتمان كه به نظر هم خيلي شيك مياد، آقا ماشال كه مثل شما نيشش باز بوده به خودش مي‌گه: "پسر نيومد نيومد يكي اومد سراغت با چنين خونه‌اي. اين رفيقاش هستند، كاشكي اون تيشرت آديداسه رو مي‌پوشيدم يه ذره كلاس مي‌ذاشتم."
همين طوري كه پله‌ها رو مي‌رفتن بالا آقا ماشال قلبش تندتر مي‌زد و خون با فشار زياد توي رگهاش پمپاژ مي‌شد. اضطراب داشت و البته احساس خوبي هم داشت.
خلاصه مثل اين سريال‌هاي طولاني نمي‌خوام لفتش بدم. در مي‌زنند و مي‌رن تو خونه. چشمتون روز بد نبينه، نيشه آقا ماشان همونجوري رو صورتش خشك مي‌شه. عرق سرد از پيشانيش مي‌چكه و آب دهنش رو قلمبه قورت مي‌ده. وقتي همه آدم سبيل كلفت يه جا روبرو ميشه با خودش مي‌گه: "بدبخت، ديدي به خاطر هيچي آبروتو ازت گرفتن. خاك بر سرت كنن. آخه اولاغ تو رو چه به اين غلطا؟!"
همين موقع دختر خانم ميگه: بچه‌ها آق ماشال از دوستاي خوب منه، تحويل شما پرزنتش كنيد تا حسابي پولدار شه. من بايد برم. ماشال با صداي بلند مي‌گه خاك بر سرم كنم، پرزنتم كنيد! همه جورشو شنيده بيديم، پرزنتيش ديگه چه آبروريزيه؟ من اين كاره نيستم!!
القصه ريختن سره آق ماشال و شروع كردن به پرزنت كردن. هي پرزنت كردند. از سمت چپ و راست. آي سمت چپ رو برسون به فلان، سمت راست رو برسون به بيسار.
- ماشال جون تو سمت چپتو برسون به راستيه بعد بشين خونه لنگتو هوا كن و پولارو بشمار. البته بچه‌ها اينجا بهت كمك مي‌كنن كه اولش شروع كني. ماشال فكر نكنا اونجوريه‌ها اين جوريه، آراه بابا تازه اگر هم آخرش پولدار نشي چيزي نشده كه، تو در برابر پولت يه چيز با ارزش گرفتي!
بله ديگه خودتون بقيه قضيه آق ماشال رو مي‌دونيد. ماشال ضرر نكرد كه هيچ، خيلي بيشتر از اون چيزي كه داده بود گيرش اومد و بسيار خوشحال بود. ماشال با پرداخت مقدار ناچيزي پول به درصد زياد خريت خودش پي برده بود كه از هزاران چيز مادي بهتر بود!
اين واقعيت تلخيه كه روزانه صدها آق ماشال به خاطر هوس‌راني و اين جور چيزا به دام اين شبكه‌هاي كثيف گلدكوئست و امثالهم مي‌افتند، يه سري بچه سوسول كه سر همديگه كلاه مي‌گذارند و چيزي به نام بازاريابي و پولدار شدن و اين حرفها به خورد هم مي‌دهند.
جالبش اينه كه يه سريشون برات استدلال عقلي و رياضي و منطقي هم ميارن كه خيالت تخت باشه. قسم و آيه و حكم مرجع هم واست نشون مي‌دن. دو هزار برگ روزنامه هم نشونت مي‌دن كه بگن كارشون درسته!
والا كلاه‌برداري‌هاي قديم به اين جديدا شرف داشت، حداقل بدش مي‌زدي تو سرت و به غلط كردن مي‌افتادي. بعد از چند مدت هم يادت مي‌رفت ديگه خيالت جمع بود و مثل الان نمي‌افتاد تو پاچت كه كلاه رو سر يكي ديگه هم بگذاري و بچپوني به يكي ديگه و شب و روز از اين و اون آويزون بشي!


بايد اضافه كنم كه به جاي اظهار نظر فلسفي سياسي علمي در مورد حكومت، تاريخ و تمدن، قيافه رئيس‌جمهور و دموكراسي، يه فكري به حال خودمون بكنيم همه چيز حل مي‌شه!

+ wrote on Mon 5 Feb 2007 3:32 PM  by ex  | 

اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غصه هایت را می شستم .

اگر گلی بودم شاخه ای از خود را تقدیمت می کردم .

اگر بهار بودم شکوفه هایم را زیر پاهایت پر پر می کردم .

اگر ساز بودم آهنگ عاشقی را برایت می نواختم ...

اما افسوس که نه بارانم ...نه گلم ... نه بهارم و نه سازم ! 



  اما ... هر چه هستم با تمام وجودم
 

 

 می گویم : دوستت دارم !

 


+ wrote on Thu 1 Feb 2007 11:45 PM  by ex  | 

خسته ام خیلی خسته 

 بعضی وقتا حس می کنم به آخر خط

رسیدم اما یکی تو دلم میگه تو تازه اول خطی  

هنوز برای نامیدی خیلی جوونی

احساس بی فایده بودن و به درد نخوردن می کنم 

زندگیم شده خواب-دانشگاه-کامپیوتر و چرتو پرت گفتن با رفقا   

 کاملأ بی هدف

 

دعا کنین خدا رو دوباره تو زندگیم پیدا کنم

تا از این پوچی رها بشم

 

 

+ wrote on Fri 26 Jan 2007 11:46 PM  by ex  | 

تقدیم به آنکه

شبهایم و روزهایم متعلق به اوست...

تقدیم به آنکه راز زندگیم را می بایست در وجود او پیدا کنم...

تقدیم به آنکه هستیم بقای اوست ...

 

Image hosting by TinyPic

+ wrote on Thu 25 Jan 2007 12:10 PM  by ex  | 

+ wrote on Thu 25 Jan 2007 11:42 AM  by ex  | 

اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی
Continue
+ wrote on Mon 15 Jan 2007 11:42 PM  by ex  | 

 
<